رازهای شکفتن


لینک دوستان

.

پيوندهای روزانه
گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

 

عیار جوانمردی

 

 

 

شیوانا با دو نفر از شاگردان از راهی می‌گذشتند.

در مسیر حرکت به مزرعه‌ای رسیدند که در گوشه‌ای از آن ساختمان

بسیار مجلل و گران‌قیمتی برپا بود و در گوشه‌ای دیگر محل سکونت کارگران قرار داشت که بسیار متروک و خراب به‌نظر می‌رسید. یکی از شاگردان در مورد ساختمان بزرگ پرسید و کارگری که آنجا نشسته بود، گفت: «

این ساختمان مال صاحب این مزرعه است.

او مرد ثروتمندی است و از ثروت خود هم خوب استفاده می‌کند.

همان‌طوری که می‌بینید او به خودش و فامیل‌هایش خوب می‌رسد»

 

شیوانا و شاگردان راه را ادامه دادند تا به مزرعه دیگری رسیدند.

در این مزرعه، خانه صاحب مزرعه با بقیه کارگران تفاوت زیادی نداشت.

البته از لحاظ وسعت بزرگ‌تر بود،

 اما از بقیه جهات عین ساختمان کارگران بود. دوباره یکی از شاگردان کنجکاو شد و

در مورد صاحب مزرعه پرسید.

رهگذری گفت: «صاحب این مزرعه آدم ثروتمندی است،

ولی به‌اندازه خرج می‌کند و به دیگران هم سخت نمی‌گیرد و دست بقیه را هم می‌گیرد»

 

مدتی که گذشت یکی از شاگردان نتوانست طاقت بیاورد و گفت:

  به نظر من آن مزرعه‌دار اولی که از ثروتش برای رفاه خودش استفاده کرده بود، کار درستی انجام داده بود. آدم باید از ثروتش استفاده کند، وگرنه داشتن و نداشتنش به چه درد می‌خورد!؟»

 

شیوانا چیزی نگفت و اجازه داد دو شاگرد خودشان در این مورد بحث کنند.

 

چند ساعت بعد آنها وارد دهکده‌ای شدند و تصمیم گرفتند در مهمان‌سرایی منزل کنند.

در آن مهمان‌سرا خانواده‌های متعددی هم حضور داشتند.

یکی از خانواده‌ها مردی بود با لباس نو و بسیار گرانبها و چهره‌ای شاداب و سرحال که برعکس او،

زن و فرزندانش لباس‌هایی معمولی و ارزان به تن داشتند و مظلوم و بی‌صدا گوشه‌ای نشسته بودند.

خانواده دیگری هم بودند که در آنها برعکس لباس زن و بچه‌ها بسیار نو و زیبا بود و

مرد خانواده لباسی معمولی و خاکی به تن داشت.

 

شاگردی که در طول راه طرفدار مزرعه‌دار اولی بود، نگاهی به مرد خوش‌لباس انداخت و گفت: «این مرد چه آدم خودخواهی است. بهترین و گران‌قیمت‌ترین لباس‌ها را پوشیده و بهترین غذا را برای خودش سفارش داده و درعوض زن و بچه‌هایش که چشمشان به دست اوست و برای غذا و لباس وابسته او هستند،

باید گوشه‌ای منتظر بمانند تا ایشان بعد از سیر شدن سری هم به آنها بزند! »

 

شیوانا لبخندی زد و گفت: «این چیزی که گفتی در مورد کارگران آن مزرعه اول هم صدق می‌کند.

آنها هم مجبورند در فصل کشت و درو در مزرعه ساکن باشند،

بنابراین از لحاظ مسکن و غذا وابسته به صاحب مزرعه هستند.

وقتی مالک مزرعه متوجه آدم‌هایی که به او وابسته هستند، نیست و سرش را پایین انداخته و فقط به فکر راحتی خودش است، او نمی‌تواند آدم درستی باشد و مورد تایید قرار بگیرد.

 

آن مزرعه‌دار دوم که وضع زندگی خود و کارگرانش تقریبا یکی بود و یا این مرد که راحتی و شادی زن و فرزندانش را به خوشی خودش ترجیح می‌دهد،

 آنها وابسته‌های خودشان را درک می‌کنند و همه شادی‌ها و خوشی‌های عالم را تنها برای خودشان نمی‌خواهند.

 

کسی که نسبت به افراد وابسته به خودش سخت‌دل و بی‌رحم است، مسلما نمی‌تواند آدم درست و قابل‌اعتمادی باشد و

هرگز نباید مورد تایید و تحسین قرار گیرد.

 

از این به بعد اگر خواستید میزان جوانمردی و انسانیت و شرافت یک انسان را بسنجید، ببینید او با کسانی که از لحاظ غذا یا جا یا حقوق به آنها وابسته‌اند، چه برخوردی دارد. اگر دیدید این وابستگی را زنجیری برای حقیر کردن و خوار شمردن و تسلیم کردن آنها و پله‌ای برای سروری و بالانشینی و زورگویی خودش ساخته، بدانید که این شخص مشکل دارد و باید با او با احتیاط برخورد کنید. درواقع این وضعیت و احوال وابسته‌های یک فرد است که میزان لیاقت و کارآمدی او را تعیین می‌کنند. »

 

 

[ شنبه هجدهم مرداد 1393 ] [ 12:11 ] [ عبدو ]

درسی ندادی!

 

مجله آنلاین ایران‌سان | www.IranSun.net

 

شیوانا با شاگردش از راهی می‌گذشت.

در مسیر حرکت خود، مرد کالسکه‌رانی را دید که دو پسر نوجوانش را با سروصدای بلند دعوا می‌کرد. پسربچه‌ها هم هاج‌‌وواج به پدر و عابران خیره شده بودند و از ترس، به خود می‌لرزیدند. شیوانا جلو رفت و موضوع را پرسید. مردگفت: «این دو نفر، پسرهای من هستند. کالکسه را اینجا نگه داشتم تا آن‌ها از چشمه پایین جاده آب بیاورند. آن‌ها می‌گویند موقع برگشتن، چیزی را در علف‌زارها دیدند و از ترس، کوزه‌ها را به‌طرف آن انداختند و با دست خالی فرار کردند.‌ حالا من می‌گویم چرا به‌جای کوزه‌ها، سنگ یا کلوخی پرت نکردند و چرا لااقل کوزه را همان‌ جا روی زمین نگذاشتند و فرار نکردند؟»

شیوانا خندید و گفت: «به‌عنوان پدر، آیا قبلا این روش مقابله را به آن‌ها یاد داده بودی؟»
مرد باحیرت گفت: «من باید به آن‌ها یاد می‌دادم که ارزش کوزه و سنگ و کلوخ یکسان نیست؟! این را نباید خودشان می‌فهمیدند؟!»

شیوانا گفت: «آن‌ها گمان می‌کردند که ارزش جانشان بیشتر از کوزه است؛ برای همین برای دفاع از خود، کوزه را پرتاب کردند و گریختند. واکنش و رفتار آن‌ها تنها چیزی بود که یاد گرفته بودند. اگر غیر از این می‌خواستی، باید به آن‌ها آموزش می‌دادی و آن‌ها را ازقبل برای پاسخ صحیح آماده می‌کردی. تو فرزندانت را به‌خاطر این مجازات می‌کنی که تنها پاسخی را که بلد بودند، از خود نشان دادند. خوب! باید هم چنین کنند؛ چون در آن شرایط سخت و پردلهره، آن‌ها از کجا باید می‌دانستند که راه‌حل‌های دیگری مثل فریادزدن، کمک‌خواستن و خالی‌کردن آب‌ کوزه‌ها و یا فرارکردن همراه کوزه‌ها و نظایر آن، وجود دارد؟ به‌نظر من کسی که باید مجازات شود، خودِ تو هستی که در چنین جای پرت و غریبی، کالسکه‌ات را نگه داشتی و دو پسربچه نوجوان و تعلیم‌ندیده را تک‌وتنها به‌سوی رودخانه‌ای فرستادی که درباره آنجا هیچ نمی‌دانستی!»

[ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ] [ 14:58 ] [ عبدو ]
درباره وبلاگ

خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

امکانات وب